وقتی عاشق میشه آدم...

وقتی عاشق میشه آدم، اینجوری میشه...

@nargesib

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٤

 

دی

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳
تگ ها :

پری خانم

 

@nargesiib رو در اینستاگرام دنبال کنید...

هرچند اینجا متروکه س... الکی مثلن خیلی بیننده داره اینجا... ها ها

منتظر فیلمنامم برا این پری خانم باشید...

 

 

 

2 قرن دیگه میامچشمک

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٦

 

سالها میگذره و من فکر می کنم فقط یک روز گذشته 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٦
تگ ها :

the picture of dorian gray

the picture of dorian gray

 

قشنگ تر از اونی بودکه به نظر می رسید.

دوسش داشتم

  
نویسنده : سیب ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
تگ ها :

آنیموس

اگر زنی تصویر آنیموس مثبت خود را که تصویر یک قهرمان و راهنمای معنوی است، به مردی فرا افکند، بهای بیش از اندازه ای به آن مرد داده و شیفته او شده و به سوی جلب می شود، طوری که حس می کند، این مردِ ایده آل و معشوق واقعی اوست. احساس میکند تنها با... آن مرد کامل می شود و به عبارتی از طریق او روح خود را می یابد. احتمالا چنین فرافکنی به مردانی که از قدرت بیان خوبی برخوردارند صورت می پذیرد. مردانی که از کلمات خوب استفاده می کنند و این قدرت را دارند که عقاید خود را به گونه ای شیوا بیان کنند، هدف ایده آلی برای فرافکنی آنیموس هستند. در این هنگام مرد عزیز تر از جان می شود، و زن از اینکه چون پروانه ای عاشق به دور شمع وجود آن مرد بچرخد کاملا راضیست. بدین ترتیب زن قدرت خلاقۀ خود را از دست داده و آن را در وجود مرد می جوید.
مردی که سوژه چنین فرافکنی قرار می گیرد، اغلب برای آن ارزشی قائل نیست اما احساس غرور می کند. ما همگی شدیدا علاقه مندیم خود را مانند همان تصویرِ قدرتمندی بشناسیم که به ما فرافکنده می شود، زیرا به این ترتیب از زحمت تشخیص محدودیت ها و ضعف های واقعی مان فارغ می شویم. ولی مرد نیز بزودی از جنبه های نامطلوبِ به دوش کشیدنِ این فرافکنی آگاه می شود. کیفیت غیر واقعی، بسیار احساساتی و وابستگی بیش از اندازه ای که از طرف زن به او پیوست شده را حس می کند. اگر زنی مرد را چون قهرمان و حافظ جانش ببیند، تنها مرد را وادار می کند تا با بی حوصلگی اعلام کند که آن زن رابطه شان را چیزی بیش از آنچه وجود دارد، میبیند!

 


یونگ در مورد احساس حمل فرافکنیِ آنیموس می گوید: "وقتی کسی آنیموس را بر من منتقل می کند، احساس می کنم قبری هستم که جنازه ای در آن است، یک جنازه خاص؛ و آن جنازه قطعا خودم هستم، جنازه ای که دیگر سرزندگی و حیات خود را احساس نمیکند. فرافکنی واقعی آنیموس کشنده است، زیرا فرد به مدفن آنیموس تبدیل می شود." به نظر یونگ، آنیموس به محض فرافکنی دفن میشود، زیرا جریانِ خودآگاهی در فرد تا آنجا که به کارکرد روانشناختی مربوط میشود، از جنبش باز می ایستد.

جان. ا. سنفورد / یار پنهان

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢
تگ ها :

گریز

موج سوم فمنیسسسسسم

زنده باد

خیلی خوبه... پس این نظام فکری زنانه که تو آموزش داره قالب میشه باید ناشی از همین تفکرات و اقدامات فمنیستی باشه..

همین نظام فرایند محور رو میگم همین که دیگه رقابت توش معنایی نداره... همون نظام کوریدوریِ فکر زنانه

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٧
تگ ها :

 

سلام

من از ایران حرف میزنم

..........................................................................................................

.........................................................................................................

...........................................................................................................

.......................................................................

........................................................................................

...........................................................................................

.......................................................................................

...........................

..............

.................................................

................................................

..............................................................

.................................................................

................................................................

............................

 

............................................

...........................

.

..

.

.....

.

.

.

.

از بلندای سیستان

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸
تگ ها :

افسانه سایکی و اروس


در افسانه سایکی و اروس ،سایکی داستان را تحت عشقی موهوم شروع می کند و با کسب عشق رمانتیک حقیقی به پایان می برد .رابطه اروس و سایکی از آنجا شروع می شود که اروس سایکی را از تقدیر عروس مرگ شدن نجات می دهد و او را به قلمرو پادشاهی خود می برد تا در آنجا تمام نیازهای او را برطرف سازد.اروس از سایکی می خواهد نگران نباشد که کجا زندگی کنند یا چه بخورند زیرا او به تمام اینها رسیدگی خواهد کرد و همه چیز را برای او فراهم خواهد ساخت در عوض او از سایکی می خواهد که شب ها از نگاه کردن به او خودداری کند وهیچ گاه از او نپرسد که روزهای خود را کجا سپری می کند. مدتی بعد خواهران سایکی او را تحریک می کنند که از ماهیت حقیقی شوهرش آگاه شود.خواهران سایکی به او می گویند شوهرش یک هیولاست و براثر تحریک انها که افسانه برتری مردان را به مبارزه می طلبد ،سایکی از دستور اروس سرپیچی می کند و وقتی اروس هنگام شب کنار او خوابیده چراغی روشن می کند تا صورت او راببیند.در این هنگام ،مقداری از روغن چراغ روی اروس ریخته و او را بیدار می کند.در همان زمان نوک یکی از تیرهای اروس تصادفا در دست سایکی فرو می رود و او عاشق می شود.وقتی سایکی از اولوهیت اروس باخبر می شود سعی می کند او را نگه دارد اما اروس فرار می کند و نزد مادرش آفرودیت می رود.زیرا سایکی از دستور او سرپیچی کرده و او نمی تواند با یک زن نافرمان زندگی کند

.

.

.

رابرت جانسون در کتاب "او(زن):درک روان شناسی زنان" آرزوی سایکی برای نگاه کردن به اروس را به چالش اقتدار مذکر درونی زن تشبیه می کند و می گوید:زن معمولا در دوره ای از زندگی خود،تحت سلطه مرد درون خود،یعنی آنیموس زندگی می کند.اروس درونی زن،بدون وقوف آگاهانه او ،او را در بهشت نگه می دارد.ممکن است زن سوال نکند؛ممکن است زن رابطه واقعی با او نداشته باشد؛اما کاملا تحت سلطه پنهان او ست.یکی از وقایع بزرگ زندگی درونی زن،همان زمانی است که زن برتری آنیموس را به مبارزه می طلبد و می گوید:"من به تو نگاه خواهم کرد."
وقتی اروس سایکی را ترک می کند ،سایکی ابتدا سعی می کند خود را در غم و اندوه غرق کند اما پان به او پیشنهاد می کند به درگاه خدای عشق دعا کند و از او بخواهد که برای یافتن اروس به او کمک کند.سایکی نزد آفرودیت می رود و آفرودیت با تکبر ،انجام ماموریت هایی را به عهده سایکی می گذارد که هر یک از دیگری دشوارتر است.
سایکی ابتدا وظیفه تمیز و تشخیص دادن را یاد می گیرد.او باید حجم عظیمی از انواع دانه ها را از هم جدا کند .سپس می آموزد که سعی نکند قدرت عنصری را به طور مستقیم در دستان خود بگیرد.این درسی است که هنگام برداشتن پشم طلایی از روی شاخه های پایینی که گوسفندان نرخطرناک از بین آنها عبور کرده اند یاد می گیرد.او در ماموریت سوم می آموزد که چطور نظم برقرار کند و محدودیت ها را تعیین کند
او موظف میشود در مسیر خود به جهان زیرین ،قلمرو پادشاهی هادس خدای مرگ و جهان مردگان در اسطوره های یونان از کمک کردن به کسانی که می خواستند او را از مسیر خود منحرف کنند خود دادری کند.او در جهان زیرین باید کرم زیبایی پرسفون را برای آفرودیت بگیرد .او محدوده ها را معین می کند،"نه" می گوید و شکست را نیز تجربه می کندتا به یاد بیاورد که انسان است.پیش از پایان سفر ،شیوه قبلی زندگی خود را به جهان مردگان می سپارد و با بینش جدیدی به سوی اروس باز می گردد.سایکی در سراسر امتحانات دشوار خود از انواع موجودات کمک می گیرد؛مورچه ها به او کمک می کنند تا دانه ها را از هم جدا کند،نی ها به او می گویندکه چطور پشم طلایی را جمع کند ،عقابی جام بلور را پر می کند و برجی در سفر او به سرزمین تاریک روح راه را به او نشان می دهد.

سر انجام اروس خواب مرگبار را از وجود سایکی می زداید و او را به کوه المپ می برد تا الهه شود.اروس یا تغییر شکل دهنده یکی از متحدان اوست .اروس راهنمای مذکر درونی اوست.


 

مورین مورداک ،کتاب . ژرفای زن بودن ،ترجمه سیمین موحد

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٤
تگ ها :

 

 

 

 

نه به آب نه به ابر  نه به این آبی آرام بلند... من به این جمله نمی اندیشم...

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧

پست صوتی

http://s5.picofile.com/file/8140569192/Sequence_01.mp3.html

  
نویسنده : سیب ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢
تگ ها :

 

اسبم چقدر آروم شدی! چی شده؟

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩

فردا

آخ... فردا !
خورشید را می دزدم
فقط برای تو !
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به
موهایت
فردا به تو می گویم
" چقدر دوسـتت دارم"
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا "دوست خواهی داشت" . می دانم!
آخ ... فردا !
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده... چرا آفتاب نمی شود؟ ... یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

"عمو شلبی"

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦
تگ ها : شعر

یه بادبادک، توی دستش یه بچه بود...

 

یه بچه توی دستاش یه بادبادک زخمی بود.

خون می ریخت از سر و صورت بادبادکش...

اما بچه گریه نمی کرد. چشماش بسته بود ، خواب بود انگار... اما حرف می زد...

 من دیدم که حرف می زد ، توی مُشتش بند یه بادبادک بود ...

 

 

یه بادبادک، توی دستش یه بچه بود...

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢

زندگی فیلی

وقتی من یک فیل بودم خیال باطل

  
نویسنده : سیب ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۸

← صفحه بعد