هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو

بسم الله الرحمن الرحیم

در مسیری که هر روز می روم کلیساهای زیادی وجود دارد. اما سه تا از این کلیساها را من با چشم غیر مُسلح می بینم که یکی از آنها دقیقا در خیابانی است که شرکت در آن قرار دارد.

 

کلیسای مریم مقدس

 

کلیسای پطرس مقدس

 

کلیسای سرکیس مقدس

 

.

.

.

 

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو

 

تاکی   به  تمنای   وصال    تو      یگانه         اشکم شود، از  هر  مژه  چون  سیل  روانه

 خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟         ای   تیر   غمت   را   دل   عشاق    نشانه

 

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

 

رفتم  به  در   صومعه‌ی  عابد  و   زاهد             دیدم همه را پیش  رخت، راکع و  ساجد

 در میکده، رهبانم  و در   صومعه   عابد             گه   معتکف  دیرم  و  گه  ساکن مسجد

 

یعنی  که  تو  را می‌طلبم  خانه به خانه


روزی  که  برفتند حریفان  پی هر  کار              زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

 من  یار  طلب  کردم  و  او جلوه‌گه یار              حاجی  به  ره  کعبه  و  من  طالب  دیدار

 

او  خانه  همی  جوید و  من صاحب خانه

 

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو              هر  جا  که  روم،  پرتو  کاشانه  تویی تو

 در  میکده  و  دیر  که  جانانه تویی  تو              مقصود  من  از  کعبه  و  بتخانه  تویی تو

 

مقصود   تویی ،   کعبه  و  بتخانه  بهانه


بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید          پروانه  در  آتش شد و  اسرار  عیان  دید

 عارف  صفت  روی تو در پیر و  جوان  دید          یعنی  همه  جا  عکس  رخ  یار  توان دید

 

دیوانه  منم،  من که روم خانه به خانه

 

عاقل،  به   قوانین   خرد،   راه   تو  پوید          دیوانه،  برون   از   همه،  آیین   تو  جوید

 تا  غنچه‌ی  بشکفته‌ی  این  باغ که بوید          هر کس به  زبانی،  صفت حمد  تو  گوید

 

بلبل  به  غزلخوانی  و  قمری  به ترانه


بیچاره  بهائی که  دلش زار غم توست         هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

 امید  وی  از عاطفت  دم به  دم توست         تقصیر   خیالی   به   امید   کرم      توست

 

یعنی که گنه را به از این  نیست بهانه

شیخ بهایی

 

..........................

در تهران 25  کلیسا، 20 کنیسه و 2 آتشکده وجود دارد.

٢٩ دی ۱۳٩۱- نظرات(8)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
تگ ها : شعر

یک سه شنبه ی معمولی معمولی معمولی

امروز خوشگل تر از همیشه بود عینکش را برداشته بود لنز گذاشته بود و مژه های بلندش را سیاه کرده بود. خوشحال تر از همیشه هم به نظر میرسید.

همه جا آرام بود هرکس سرش به کار خودش بود.

ناگهان صدای یک جیغ سکوت را شکست. اول فکر کردم یکی از بچه ها در دستشویی سوسک دیده و ترسیده. اما جیغ ممتد بود.

شکه شده بودیم. من و تپلی و ویزو به هم خیره شدیم نگرانی را در چشمهایشان می دیدم.

فریاد ادامه داشت:

_ولم کن بزار برم (با فریاد) روزگارت و سیاه میکنم... ولم کن... خدایا بُکش راحتم کن... می خوام برم ولم کن... ( نفس نفس هایش بلند و بلند تر می شد هــ هــ هــ )... بده به من اون گوشی لعنتی و ...

_کجاست اسپری ات؟

قلبم داشت از جا کنده میشد. رفتم از اطاق بیرون. صدا از اطاق بغل می امد.

_چی شده خانم ...

خانم منشی مرا به آرامش دعوت کرد.

_چیزی نیست عزیزم

قلبم داشت از جا کنده میشد. فریاد همچنان ادامه داشت و صدای نفس ها. آسمش عود ...

بالاخره از اتاق آمد بیرون یک راست رفت سمت آشپزخانه... چاقوی آشپزخانه را برداشت می خواست رگش را بزند. خدا خیلی بهش رحم کرد که ت آنجا بود و چاقو را از دستش کشید. _چی کار می کنی دیوونه؟(صدای شکستن لیوان شیشه ای)

_ولم کن می خوام راحت شم...

به زور برش گرداندند به اتاق. یک ریز فریاد میزد.

_ اون گوشی و بده به من همین الان... همین الان

قلبم تند تند داشت می زد و تپلی هم ... رفتم به آشپزخانه تا کمی آب بخورم.  دستانش می لرزید.

_ داشت رگش و می زد!  ت با استرس این را گفت ...

شرکت تعطیل شد رفتیم خانه...

..........................

*یعنی چه خبری باعث می شود آدم به فکر و به عمل خود کشی برسد.

هر چه فکر کردم نتیجه نداشت! آیا پای یک پسر در میان بود!؟ آیا پول!؟ آیا کار ... چه می تواند یک انسان را به این نقطه برساند.

*خدایا هر کس به این نقطه رسید خودت محکم بغلش کن بگو که: من هستم عزیزم، آرام باش!

٢۶ دی ۱۳٩۱- نظرات(9)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
تگ ها :

آدم کُشی

برف تیز می بارید. تیز و ریز

و باد دانه های برف را در چشمانم فرو می کرد، نگاه روشنش و لباس ارتشی اش ...

-دور شو آلمانی... دور شو آلمانی

جنگ جهانی اول بود و من هدف دار در خیابان های تهران راه می رفتم...

آلمانی تمام شهر را غُرق کرده بود و من از نفرت لبریز و من از خون بیزار و من از پریشانی در گریز...

-دور شو آلمانی ...

آلمانی بی پناه بود، من اما نه!

 

 تهران، سال 1914

........................

*به جنگ جهانی اول، دوم و سوم می اندیشم به اقتضای کارم.

و چقدر کار کرده اند و چقدر علم آموخته اند و چقدر تجهیزات ساخته اند از آن قدیم ندیم ها برای ...

آدم کُشی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راستی آلمانی! احمقانه هایت را می نویسم در دفتر خاطراتم بعدا با هم بخوانیم و بخندیم! باشه؟

٢٠ دی ۱۳٩۱- نظرات(7)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
تگ ها :

اهلی کردن یعنی چی؟

شهریار کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

-ایجاد علاقه کردن؟

... روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر.

نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من.

من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.

اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم.

تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.

شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: رو یک سیاره‌ی دیگر است؟

-آره.

۵ دی ۱۳٩۱- نظرات(5)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥
تگ ها : داستان

پایان دنیا

اگر مطمئن هم بودم که جمعه صبح پایان دنیاست...

 بازهم پنج شنبه غروب درخت گردویم را می کاشتم...

 (مهدی دهقانی ذاکر)

 

از وبلاگ سامیار

۱ دی ۱۳٩۱- نظرات(6)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱