به بودنت

 

چشمانم بسته است و در آبی مُعلقم

اینجا تاریک است جایی برای خوابیدن


اما من بیدارم،  گاه صداهایی از بیرون  دنیایم می شنوم.

خوب می فهمم صداهایی را که سبزند و گاه تیرگی صداهای سخت را.

 

اینجا در این تاریکی در این آب هیچ حرفی وجود ندارد.

اینجا "الف" اینجا "ب" اینجا کلام معنایی ندارد.

 

اینجا که من هستم سکوت حرف میزند

اینجا که من هستم لبخند حرف می زند

اینجا که من هستم آب، اینجا که من هستم تپش حرف می زند.

 

سکوت کنید...

 

بگذارید بشنوم نوازش ضخیم دستهای بزرگش را

... و تپشی زنانه را در همسایگی دنیایم

 

اعتراف می کنم،

اینجا تنگ است، چشمانم بسته است و در آبی مُعلقم.

و این دیواره ی بر تن چسبیده، قصد رها شدن ندارد.

 

اینجا زمان نمی شناسد

اما..تو با شمردن ثانیه ها به چه نزدیک می شوی؟

تو که صدای مهربانت لحظه شمار دنیایت شده!

 

صدایش نزدیک دیوارم می شود، دنیایم را می نوازد و آرام در قلبم فریاد می زند:

 

 

به بودنت

 

 

"برای صدای مادر و دستان پدر"

۵ آبان ۱۳٩۱- نظرات(10)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥