شیر و خرگوش

ای بسی ظلمی که بینی در کسان

خوی تو باشد در ایشان ای فلان

 

اندر ایشـــــان تافته هستی تو

از نفاق و ظلم و بد مستی تو

 

آن تویی، وان زخم برخود میزنی 

بر خود آن ساعت تو لعنت می کنی

 

در خود آن بد را نمی بینی عیان

ورنه دشمن بوده ای خود را به جان

 

حمله بر خود می کنی ای ساده مرد

همچنان شیری که بر خود حمله کرد

 

چون به قعر خوی خود اندر رسی 

پس بدانی کز تو بود آن ناکسی

 

هر که دندان ضعیفی می کند

کار آن شیر غلط بین می کند

 

مومنان آیینه ی همدیگرند

این خبر می از پیمبر آورند

 

پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود  

  زان سبب عالم کبودت می نمود

 

گر نه کوری این کبودی دان ز خویش 

خویش را بد گو مگو کس را تو بیش

 

اندک اندک آب بر آتش بزن

  تا شود نار تو نور ای بوالحزن

 

تو بزن یا ربنا آب طهور

 تا شود این نار عالم جمله نور

 

 

مثنوی معنوی. دفتر اول. نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود و آن خرگوش را در چاه (داستان شیر و خرگوش)

 

 

٢۴ آذر ۱۳٩۱- نظرات(7)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٤
تگ ها : شعر