یک سه شنبه ی معمولی معمولی معمولی

امروز خوشگل تر از همیشه بود عینکش را برداشته بود لنز گذاشته بود و مژه های بلندش را سیاه کرده بود. خوشحال تر از همیشه هم به نظر میرسید.

همه جا آرام بود هرکس سرش به کار خودش بود.

ناگهان صدای یک جیغ سکوت را شکست. اول فکر کردم یکی از بچه ها در دستشویی سوسک دیده و ترسیده. اما جیغ ممتد بود.

شکه شده بودیم. من و تپلی و ویزو به هم خیره شدیم نگرانی را در چشمهایشان می دیدم.

فریاد ادامه داشت:

_ولم کن بزار برم (با فریاد) روزگارت و سیاه میکنم... ولم کن... خدایا بُکش راحتم کن... می خوام برم ولم کن... ( نفس نفس هایش بلند و بلند تر می شد هــ هــ هــ )... بده به من اون گوشی لعنتی و ...

_کجاست اسپری ات؟

قلبم داشت از جا کنده میشد. رفتم از اطاق بیرون. صدا از اطاق بغل می امد.

_چی شده خانم ...

خانم منشی مرا به آرامش دعوت کرد.

_چیزی نیست عزیزم

قلبم داشت از جا کنده میشد. فریاد همچنان ادامه داشت و صدای نفس ها. آسمش عود ...

بالاخره از اتاق آمد بیرون یک راست رفت سمت آشپزخانه... چاقوی آشپزخانه را برداشت می خواست رگش را بزند. خدا خیلی بهش رحم کرد که ت آنجا بود و چاقو را از دستش کشید. _چی کار می کنی دیوونه؟(صدای شکستن لیوان شیشه ای)

_ولم کن می خوام راحت شم...

به زور برش گرداندند به اتاق. یک ریز فریاد میزد.

_ اون گوشی و بده به من همین الان... همین الان

قلبم تند تند داشت می زد و تپلی هم ... رفتم به آشپزخانه تا کمی آب بخورم.  دستانش می لرزید.

_ داشت رگش و می زد!  ت با استرس این را گفت ...

شرکت تعطیل شد رفتیم خانه...

..........................

*یعنی چه خبری باعث می شود آدم به فکر و به عمل خود کشی برسد.

هر چه فکر کردم نتیجه نداشت! آیا پای یک پسر در میان بود!؟ آیا پول!؟ آیا کار ... چه می تواند یک انسان را به این نقطه برساند.

*خدایا هر کس به این نقطه رسید خودت محکم بغلش کن بگو که: من هستم عزیزم، آرام باش!

٢۶ دی ۱۳٩۱- نظرات(9)

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
تگ ها :