قانون طلاییا

تو پارک شهر داشتم قدم میزدم مسیر هر روزمه. باد میومد کم کمک. هوا خیلی خوشگل بهار بود. دوست داشتنی از اونا که حال آدم و جا میاره. سبز و نم... یه دفعه یه نسیمی اومد همه طلایی ها از درختا رقصیدن پایین ... وااااای یه آن، دیوونه شدم . هی رفتم و رفتم بیشتر از اون مسیری که باید می رفتم همش رقص طلایی ها رو نگاه می کردم...

سعی کردم یکیشون و بگیرم... سخت بود. بعد یه بازی با خودم راه انداختم قانونش هم این بود که: اگه بتونم یکیشون و بگیرم به آرزوم میرسم. هر کدوم از طلایی هام که به زمین می رسید دیگه سوخته بود فقط طلایی ای قبول بود که از درخت جدا شده باشه و رو هوا معلق باشه ...

بعد همین جوری رفتم خیلی... همش از کنارم از روبروم می ریختن پایین طلایی ها.

بالاخره یکشون و گرفتم. ووووووووی نمیدونین چقدر ذوق داشتم.

به نیت همتون واستادم زیر بارون طلایی ها. به نیت تک تکتون طلایی ها به سر و صورتم می خورد. برا همتون آرزوهای خوشگل کردم. درختا جشن گرفته بودن. به خدا درست مثل یه جشن بود که درختا برا آدما گرفته بودن و سر آدما طلا می ریختن. دنیا طلایی شد.

هنوزم نمیدونم این طلاییا چی هستن! شما میدونین؟


۱۶ فروردین ۱۳٩٢-نظرات( 4)
  
نویسنده : سیب ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
تگ ها :