حرف آخر

حال خودم رو وخیم تشخیص دادم و دیگه قدرت نوشتن تو این وبلاگ رو ندارم

نیاز به یه استراحت طولانی بدون دغدغه و با آرامش دارم 

بدون اینکه به چیزی به کسی به حرفی فکر کنم

نیاز دارم با خودم خلوت کنم

... و از نو بسازم همه چیز و...

خیلی وقت تلف کردم به اندازه ی یک سال وقت تلف کردم

مُردم و زنده شدم و دوباره مُردم

اما این بار می خوام زنده بمونم

دعام کنید

 روحیه ندارم ادامه بدم... امیدوارم دوباره بتونم برگردم و بنویسم

تا آخر هفته ی دیگه وبلاگم رو حذف می کنم.

براتون آرزوی بهترین ها رو دارم

 

* * *

خفته بود آن شه شبانه بر سریر        /         حارسان بر بام اندر دارو گیر

بر سر تختی شنید آن نیک نام      /       طق طقی و های و هویی شب زبام

 

داستان از این قرار است شبی ابراهیم در تخت خود در خواب بود که یکباره سرو صداهایی و طق وطق از پشت بام می شنود.

 

گام های تنـد بر بام ســـــرا     /       گفت با خود "این چنین زَهره کرا؟" 

بانگ زد بر روزن قصر او که کیست      /     این نباشد آدمی مانا پریست

 

ابراهیم با خودش گفت چه کسی جرات کرده است بر بام قصر من این سروصدا ها را ایجاد کند؟ مگر پری باشد و از روزن قصر می پرسد که انجا چه کسی هست؟.

 

سر فرو کردند قومی بوالعجب           /          ما همین گردیم شب بهر طلب

"هین چه می جویید؟" گفتند "اشتران" /   گفت " اشتر بام کی جست هان؟"

 

گروهی که در بام بودند به ابراهیم گفتند ما دنبال گمشدگانمان می گردیم و ابراهیم پرسید دنبال چی؟ و آنها پاسخ دادند شترهایمان گم شده اند و ما در جستجوی ان هستیم. ابراهیم گفت "مگر کسی تاحالا شتر بر بام کسی پیدا کرده که شما می جویید؟

 

پس بگفتندش که تو بر تخت جاه      /     چون همین جویی ملاقات اٍله

خود همان بُد دیگر اورا کس ندید     /      چون پری از آدمی شد ناپدید

 

انها جواب دادن همانطور که تو بر تخت شاهی و گرفتاری در قدرت و پول و ... به دنبال ملاقات الهی هستی ما هم در پشت بام تو دنبال شتر هایمان هستیم.و این شد که آن قوم به یکباره ناپدید شدند و درواقع یک ندایی بود برای ابراهیم ادهم. ابراهیم پس از این ماجرا تخت و قصر و مقام را رها می کند و یک درویش می شود و تا آخرعمر به همان شیوه زندگی کرد و معاش خود را از طریق کارگری و زحمت کشی در حجاز گذراند

 

مُلک برهم زن تو ادهم وار زود     /      تا بیابی همچو او مُلک خلود

 

 

حکایت ابراهیم ادهم از کتاب مثنوی مولانا

  
نویسنده : سیب ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۸
تگ ها :