نیهیلیست

احمق احمق احمق

یک مقدار کمی احمق هستی او هم دلش می خواست گریه کند

من افتضاحم سست سست ...

حس میکنم با همه ی آدم ها سالهاست که دوستم. جلوی لام پق زدم زیر گریه/خنده ... تو خودت را اینطوری خالی میکنی من چه کنم؟

دیگر غریبه چندان معنایی برایم ندارد... من روح هستم آیا مرا می بینی؟

از اینکه کارم را دوست نداشته باشند بدم می اید خفاش می شوم

خفاش دیشب آمده بود تو را بخورد خانه نبودی! حیف شد می خواستیم سور بدهیم با خر شرِک آمده بود. شلوغی نکن. دست بزن بوسم کن... فردا کلاس پنجمی ها می روند دانشگاه پیام نور درس بدهند خر ِشرک هم می آید.

احمق نشو/ بشو... چیزی نگو/بگو فردا نمی آیم/ می آیم دوستم داری/ نداری نفس کُش داری؟ نفسم دور سرم می چرخد. با یک پیف پاف، برف شادونی روی سرت/توی حلقت می ریزم شادونی کنی ... تو یک اگزیستانسیالیست اگزجره شده ی در حال ازمحلالی...

تو و سالوادور دالی را با هم در یک لباس بلند دیدم که فکر می کرد خیلی خوش تیپ است

احمق از بس راه رفته بود توی کفش هایش بوی جوراب گندیده میداد... فکر کرده اینجا هالی وود/ عربستان است.

توی لجنزار خانه ات که شنا می کردی دیدمت. چه زیبا بودی...

از ته قلبم دوستت میدارم به اندازه همه ی استیکرهای شیشه ای دنیا... فردا دوباره لای کتاب تاریخ هنر هلن گاردنر جلد 6 ساعت 8 منتظرم باش من در خط پنجم کمی مشغولم...

ته آن حوضچه کمی فضولات حیوانی ریخته... باز نروی جلسه هوایی بشوی! باید از هوا آب بیاوری برای گورستان، توی ان فرقون بزرگ ها ... به اندازه 14 جنازه

  
نویسنده : سیب ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
تگ ها :