رویای فیروزه ای

فهمیدم که بهترین ساعت برای خوابیدنم ساعت 10 شب است.

آنوقت صبح می توانم برای نماز بیدار بشوم و آن لحظات مرموز و آرام را تجربه کنم. اگر لذت شب بیداری بگذارد!

و فهمیدم که آدم هر روز نیستم ! خیلی زود حوصله ام از تکرار سر می رود. برای همین انقدر جا عوض میکنم در حالی که سکون هم برایم دوست داشتنی است

و فهمیدم که از اینکه یک کارمند باشم به سطوح می آیم این بدترین چیز است که یک کارمند باشم! من آدم عوالم کارمندی نیستم! راست میگویند هنری ها لاقیدند؟ گاهی ایمان می آورم به این حرف! شاید هم چون لاقید بودم به هنری ها پیوستم!

فهمیدم روحم رهایی می خواهد دراز کشیدن روی زمین... نشستن روی چمن نمناک و گریز از شهر... از کار یکنواخت هر روز خسته می شوم... مخصوصا اگر یک کار مادی صرف باشد! بی هیچ افزایش بار معنوی!

فهمیدم که اگر دست خودم بود در یک شهر تمیز که یک عالمه درخت دارد زندگی می کردم... اگر دست خودم بود از این شهر می رفتم یا شاید حداقل از شلوغی و آلودگی اش فرار می کردم که البته هر از گاهی این شلوغی چندان هم بد نیست!

 

فهمیدم که نیاز به یک فضای معنوی دارم جایی که لا اقل هفته ای یک بار مرا از این زمین بکند و به آسمان ببرد. جایی نه مثل کلاس یوگا ... نه شاید حتی عرفانهای شرق دور...جایی نه مثل مجلس روزه! دلم  یک جور عرفان شرق نزدیک می خواهد! چیزی که غمناک و گریه آلود نباشد. جایی که آگاهی بدهد شعور بیافزاید!  یک کلاس دلم می خواهد یک کلاس که تویش پر از معنا شوم و با بال و پر بیرون بیایم! جایی که علمش پایان نداشته باشد و نای عملش را در بازوانم بیابم!

جایی روشن جایی فیروزه ای ... شاید جایی دور از این شهر ... شاید هم نزدیک...

از خدا خواسته ام این مسیر را پیش پایم بگذارد!

 

فهمیدم که روحم نوازش می خواهد اما الان و با این موقعیت فقط دودی می شود و مادی! هنوز از هیچ درصد از توان روحم استفاده نکرده ام! هنوز هیچ نیندوخته ام که اگر چند صباحی بعد فرشته ی اجل سر برسد با خودم ببرم!

واقعا واقعا واقعا هیچ چیز در چنته ندارم! :(

هیچ نیندوخته ام!!! کار مثبتی! درمان دردی! تغییری! تاثیری!

فقط سعی کرده ام کار بدی نکنم! سعی میکنم دروغ نگویم غیبت نکنم تهمت نزنم فخر نفروشم حسادت نکنم! یک کتابی هست به اسم ... یادم نیست!

و خیلی چیزها که شاید خیلی هایش را نمی دانم مثلا تازه امسال فهمیده ام که سرزنش کردن چه گناهی است که عواقب دنیوی و اخروی دارد!

اما چقدر سعی کرده ام کار مثبتی انجام بدهم!؟ قدمی بردارم!؟

آخ! نرگسی... تموم شدی!

نه! یه فرصت بده... اما یه راهنمایی کن!

خودت پیداش کن

کمکم کن!

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٦
تگ ها :