به همین زیبایی

دلم یک آرامش ابدی می خواهد... از آنها که صبح در حالی که لباسی سفید به تن داری نوری از پنجره رویت افتاده و آرام مثل یک عروسک خوابیده ای ... و نسیمی پرده را می تکاند... و تو پرواز کرده ای و توی جسمت نیستی...

از آن صبح ها که به همین زیبایی دیگر نیستی... و صدای آواز گنجشک می آید از لابه لای شاخه های پیچان انگور...

از آن صبح ها که دیگر از خدا و از هیچ کس هیچ چیز نمی خواهی ...

 

  
نویسنده : سیب ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳
تگ ها :