دیریست گالیا!

- دیریست گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

دیریست گالیا!


.

.

.


- فردا اگر بدون تو باید به سر شود
  فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
  شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
  بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
  رنج فراق هست و امید وصال نیست
  این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود
  رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
  مگذار درد دل کنم و دردسر شود
  ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند

 دیگر قرار نیست کسی باخبر شود


 موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
 بگذار گفتگو به زبان هنر شود

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧
تگ ها : شعر