یه بادبادک، توی دستش یه بچه بود...

 

یه بچه توی دستاش یه بادبادک زخمی بود.

خون می ریخت از سر و صورت بادبادکش...

اما بچه گریه نمی کرد. چشماش بسته بود ، خواب بود انگار... اما حرف می زد...

 من دیدم که حرف می زد ، توی مُشتش بند یه بادبادک بود ...

 

 

یه بادبادک، توی دستش یه بچه بود...

  
نویسنده : سیب ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢