هااااا

روی تختم نشسته ام. در ذهنم به دنبال سوژه ای هستم. قلبم اما نا آرام است. آن انتهاهای قلبم یک چیزی نا آرام است. هوای پاییز و برگهای زرد و موسِقی های غمناک رادیو این نا آرامی را تشدید می کند. تمام تنم سرد است. هر چه لباس می پوشم گرم نمی شوم. پتو را به خود می پیچم اما هنوز سرد است. این چیزها گرمم نمی کند. آخر من دختر مردادم. دلم آفتاب مردادی می خواهد ...

 

 

... که اشکهایم را بدهم به خورشید تا بخارشان کند و هااااا کند به سمت خدا ...

٢٩ مهر ۱۳٩۱- نظرات(9)

 

/ 0 نظر / 12 بازدید